|
|
|
|
|
خوشبختي [ April 27, 2007 10:21 PM ]

خانواده سبز- جواني دوره آرزويهاي دور و دارز است. آرزوهايي كه ما را براي رسيدن به خود فراميخوانند. در اين دوره، روياها شكل ميگيرند و تمام زندگي آينده ما را شكل ميدهند. وقتي دختر جواني بودم روي تخت دراز ميكشيدم و تصاويري زيبا در برابر چشمانم شكل ميگرفت. وقتي دختر جواني بودم ميخواستم ثروتمند شوم. فكر ميكردم پول، فراواني و امكانات به همراه ميآورد. بنابراين در سن 15 سالگي رهسپار سفر گنج شدم.سفرم خيلي ساده شروع شد. در يك گلفروشي كار پيدا كردم و در آنجا همكارم راهنماي من شد. او هميشه ميگفت هر چه آرزويش را داشته باشم ميتوانم به دست بياورم. كتابهاي زيادي به من معرفي كرد و من همه را با ولع ميخواندم. طبق مضمون اين كتابها، راز رسيدن به هر چه كه ميخواستم، در انديشه و كلماتم نهفته بود. اگر انديشههاي درستي در سر ميپروراندم و واژههايم را درست انتخاب ميكردم، ميتوانستم همه چيز داشته باشم.هر چه را كه خوانده بودم امتحان كردم، نتيجه مثبت بود.
در 16 سالگي يك ماشين خريدم و در 19 سالگي مدير دو مغازه گلفروشي شدم. خيلي ساده بود؛ افكار و واژههايم را بر آنچه كه ميخواستم، متمركز ميكردم و همين به كارهايم هم تمركز و جهت ميداد.
_
يك قدم جلوتر
بعد از اين موفقيتهاي كوچك، فكر كردم كه ديگر وقت آن رسيده كه قدمهاي بزرگ تري بردارم و چيزهاي بزرگتري بخواهم؛ بهطور مثال ثروت زياد طلب كنم. تنها كاري كه بايد انجام ميدادم اين بود كه فكر ثروت را در سرم بپرورانم و جملات تاكيدي بگويم. فكر ميكردم مثل تجربههاي قبليام ديري نميگذرد كه به آنچه ميخواهم ميرسم، اما اين طور نشد و ماهها تمركز، مرا به جايي نرساند.سعي كردم پيش فرضهايم را مرور كنم. آيا بايد كار ديگري هم انجام ميدادم؟ آيا رسيدن به هدفي بزرگتر، سختتر از رسيدن به چيزهاي كوچك بود؟ در جستجوهايم به تجسم خلاق برخورد كردم. در ظاهر فكر كردن و تكرار كردن به تنهايي كافي نبود؛ بايد تصويرسازي هم انجام ميدادم. جملات تاكيديام را ميگفتم و در ضمن كيف پولم را مجسم ميكردم كه پول از آن سرازير شده اما باز هم خبري نشد.شايد به كمك احتياج داشتم. بالاخره هر چه باشد، نيروي دو نفر از يك نفر بيشتر است و وقتي عدهاي دور هم جمع ميشوند و بر يك چيز تمركز ميكنند، چيزها زودتر به وقوع ميپيوندند. پس موافقت چند نفر از دوستانم را جلب كردم و ما هفتهاي يك بار دور هم جمع ميشديم تا با روش تجسم خلاق بر هدف خود متمركز شويم. حتي يك كاردستي بزرگ با تصوير همه اعضا درست كرديم كه در آن برنده مسابقه شده بوديم. مدتي به اين كار ادامه داديم اما باز هم اتفاقي نيفتاد. قضيه چه بود؟
جستجوي دروني
وقتي جستجو براي يافتن راهحل در منابع بيروني مثل كتاب و سمينارهاي مختلف، نتيجه نداد. سعي كردم بيشتر مشاهده كنم و بيشتر گوش دهم. به تدريج تواناييام در درك و دريافت، افزايش پيدا كرد و قطعه گمشده را پيدا كردم. در كتاب اين لحظه طلايي، تعاليم معنوي خواندم: <صرفا به قصد دريافت حقوق و دستمزد كار نكنيد. اگر خدا از كار شما راضي باشد، او خود به شما فراواني نعمت خواهد داد و بدين سان شما نه تنها حقوق خود را دريافت خواهيد كرد بلكه بيش از آن هم از راههاي ديگر به دستتان خواهد رسيد. شما بايد به كار خود به عنوان يك فرصت خدمت كردن بنگريد نه فقط به عنوان يك فرصت براي پول درآوردن. اگر با چنين نگرشي كار كنيد آن وقت هر پولي را كه به دست ميآوريد پول حلالي خواهد بود كه به درستي فراهم شده و موجب خوشحالي و سلامتي شما خواهد شد.>اين جمله باعث شد تا من ابعاد ديگري را هم در ذهنم مدنظر داشته باشم.از طرف ديگر من متوجه شدم آن چه به دست ميآوردم بهخاطر تصاوير خلق شده در ذهنم و افكارم و واژههاي تاكيدي نبود بلكه من داشتم آن چه را كه در درونم ميشناختم و احساس ميكردم و آنچه را كه بودم با كمك آن واژهها به ظهور ميرساندم.من كشف كردم براي اين كه بتوانيم به هر چيزي برسيم بايد بتوانيم در عمق وجود خود با آن ارتباط برقرار كنيم و آن را با تمام نيروي خود، بدون هيچ شك و ترديد بخواهيم.
براي اين كه بتوانيم چنين ارتباطي برقرار كنيم لازم است بشناسيم و به فهم درآوريم. در نتيجه اين فهم است كه انديشه و متعاقب آن، عمل، تغيير ميكند، ترديدها كنار ميروند و ايمان پديدار ميشود.
سرشار از ايمان
وقتي به گذشته و به دختري نگاه ميكنم كه به راحتي به ماشين و شغل دلخواهش رسيد، فردي سرشار از ايمان را ميبينم اما بر عكس، وقتي آن بخش از زندگيام را كه به دنبال ثروت هنگفت بودم مرور ميكنم، نقطه مخالف ايمان را ميبينم و آن شك و ترديد است. اگر ترديد داشته باشيم، هيچ انديشه يا كلام يا تصوير مثبتي به كارمان نميآيد. وقتي پر از شك و ترديد هستيم، به خواستهمان هر چه كه باشد نميرسيم.هدف، زماني خودش را نشان ميدهد كه به فراواني و بركاتي كه در جهان هست و ميتواند در اختيار ما قرار بگيرد ايمان داشته باشيم. اكنون كه من ترديدهايم و فكر فقدان را كنار گذاشتهام؛ اكنون كه به تواناييام در به وجود آوردن و رسيدن ايمان دارم، به هدف خود رسيدهام، اما عجيب اينجاست كه هر چه به ثروت بيشتري ميرسم، كمتر به آن توجه ميكنم. من ابتدا سفرم را با انگيزهاي مادي شروع كردم. سرانجام در جستجويم به نقطهاي رسيدم كه فهميدم بالاتر از ثروت هم هست. ثروت شايد چيزي جز باريكهاي از درياي پرعظمت هستي نباشد. پس حالا كه ميتوانم دريا را طلب كنم، به باريكه آب قانع نميشوم. وقتي دختري جوان بودم آرزوهايم بزرگ به نظر ميرسيد هر چند شايد خيلي بزرگ نبود اما وقتي ميشود به اقيانوسي پهناور و بيانتها رسيد قانع شدن به بركهاي كوچك، عاقلانه به نظر نميرسد. ميتوان محكمتر گام برداشت، بيشتر كوشيد چون نتيجه ثروت معنوي، بيكران است و چنين ثروتي به هر تلاشي ميارزد.
منبع: Conscious Creation Journal
رمـــزهاي خـوشبــــختي
_ عجيب است كه گل با تمام وجود، هستي خود را فرياد ميزند، اما ما با تمام وجود، هستي با شكوه خود را ناديده ميگيريم و از خوشبختي فاصله ميگيريم. ويكتور هوگو ميگويد: نميدانيد اعتماد به نفس تا چه حد باعث اعتماد به هر چيز ديگري ميشود.
_ پروانه روي گل زيبا فرود آمده است و ميزبان، با آغوش باز از او استقبال ميكند، اين دو هميشه همديگر را دوست دارند و به هم هداياي تازه ميدهند. اين عملكرد از رمزهاي خوشبختي است. كارنگي ميگويد: براي جلب علاقه ديگران بايد به آنها اظهار علاقهمندي كرد.
_ شايد پروانه با گل قهر كند... چرا قهر؟! اگر پروانه زيبا به همراه گلي باشد، زيباتر به چشم نميآيد؟ يك مثل چيني ميگويد: مهربانيهاي كوچك را فراموش نكن و خطاهاي كوچك را به ياد نداشته باش.
_ به راستي چرا هميشه ميوهها را ميخوريم، اما از زيبايي آنها بهرهمند نميشويم؟ هميشه براي جسم غذا ميخوريم، اما روح، تشنه انديشه ميماند. يك مثل انگليسي ميگويد: زيبايي در چشمهاي بيننده است.
_ در دنيا هديهاي زيباتر از گل وجود ندارد؛ گل است كه فضاي خالي دوست را پر ميكند و شادي به همراه دارد؛ گلي كه نشاندهنده قشنگترين احساسات است و اين همان هديه است در دستان شما...
ابوسعيد ابوالخير ميسرايد:
سرمايه عمر آدمي يك نفس است
آن يك نفس از براي يكهم نفس است
با هم نفسيگر نفسي بنشيني
مجموع حيات عمر آن يك نفس است
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|